یک مقاله خوب :)
سلام
داشتم درباره آزادی هفت سال اول سرچ میکردم تو یکی از مقاله ها به جمله ی قشنگی رسیدم:
"بايد بدانيم كه دو فرمانروا نمي توانند در يك مملكت فرمانروايي كنند؛ اجازه بدهيم هفت سال اول را فرزندمان فرمانروايي كند تا در هفت سال دوم فرزند ما بتواند فرمانبردار خوبي باشد و در نتيجه خود ما فرمانروايي خوبي داشته باشيم."
خلاصه اینکه دو پادشاه در یک اقلیم نگنجند!
پ.ن:
من خیلی دوست داشتم در اینباره سرچ کنم که هی نمیشد حالا تو این تاپیک یه مقدار دراینباره صحبت شده دوست داشتید مطالعه کنید.
پا به پای کودکی هایم بیا کفش هایت را به پا کن تا به تا
قاه قاه خنده ات را ساز کن باز هم با خنده ات اعجاز کن
پا بکوب و لج کن و راضی نشو با کسی جز عشق همبازی نشو
بچه های کوچه را هم کن خبر عاقلی را یک شب از یادت ببر
خاله بازی کن به رسم کودکی با همان چادر نماز پولکی
طعم چای و قوری گلدارمان لحظه های ناب بی تکرارمان
مادری از جنس باران داشتیم در کنارش خواب آسان داشتیم
یا پدر اسطوره دنیای ما قهرمان باور زیبای ما
قصه های هر شب مادربزرگ ماجرای بزبز قندی و گرگ
غصه هرگز فرصت جولان نداشت خنده های کودکی پایان نداشت
هر کسی رنگ خودش بی شیله بود ثروت هر بچه قدری تیله بود
ای شریک نان و گردو و پنیر ! همکلاسی ! باز دستم را بگیر
مثل تو دیگر کسی یکرنگ نیست آن دل نازت برایم تنگ نیست ؟
حال ما را از کسی پرسیده ای ؟ مثل ما بال و پرت را چیده ای ؟
حسرت پرواز داری در قفس؟ می کشی مشکل در این دنیا نفس؟
سادگی هایت برایت تنگ نیست ؟ رنگ بی رنگیت اسیر رنگ نیست ؟
رنگ دنیایت هنوزم آبی است ؟ آسمان باورت مهتابی است ؟
هرکجایی شعر باران را بخوان ساده باش و باز هم کودک بمان
باز باران با ترانه ، گریه کن ! کودکی تو ، کودکانه گریه کن!
ای رفیق روز های گرم و سرد سادگی هایم به سویم باز گرد

هرسال تمام تلاشمو میکنم که یه جوری به نمایشگاه کتاب سر بزنم حتی اون سالهاییکه تهران نبودم! تا اونجاییکه برای سال دیگه که تهران نیستم به قاصدک* پیامک دادم:
"پایه ای سال دیگه دوتایی بریم نمایشگاه کتاب؟"
حالا جالبیش اینه که کتاب تو کتابخونه ام دارم مال چند سال پیش که از نمایشگاه کتاب خریدم و هنوز نخوندم!!!! حالا دعا کنید امسال برم که میخوام کلی برای محمد خرید کنم! تا ۳-۴ سالگیش کتاب بخرم !!!
پ.ن:
1. *یه دوست خوب که فقط ۷ سال از زندگیم باهاش نبودم!
2. فقط دلم میخواست یه پست بزنم که پست قبلی یکی مونده به آخر شه ...
بتول!
میدانستم ملکوتی هستی ولی نه اینقدر ...
نه اینقدر که با این امتحان بزرگ خدا محکت بزند.
حتی خجالت کشیدم گلاب توی آبم بریزم مبادا آرام شوم ...
تو آنجا از غصه ... و من اینجا گلاب توی آبم بریزم؟؟؟
امیرحسینت، فرشته ی ۵ ماه ات آرام است آرام آرام ...
ولی منو تو ...
بتول!
از وقتی فرشته ی سوسن نیامده رفت فقط منتظرم سوسن دوباره مادر شود تا لذتهایم به دلم بشیند ...
حالا ... حالا غصه ام دوتاست. خجالت میکشم لذت ببرم.
خدایا!
بتول را در آغوشت بگیر که مثل فرشته اش آرام شود تمنا میکنم ...
پ.ن:
فرشته ی ۵ ماه ی یکی از بهترین دوستانم پرکشید.
دعایش کنید.
همین.
نم نمک باید از غربت خداحافظی کنم.
هی غربت!
دلم برایت تنگ میشود. مطمئن باش!
مامان طهورا براي اين پستم كامنت گذاشته بود كه:
"راه که افتاد...ذوق که کردی...اشکت که جاری شد...
واسه اونایی که ندارن هم دعا کن."
پيش خودم گفتم راه رفتن كه اشك جاري شدن ندارد! راه رفتن است ديگر! ذوق دارد ولي اشك ندارد!
پريشب محمد بسيار براي راه رفتن تلاش كرد هي زمين خورد و بلند شد خلاصه ديشب شروعي بود براي راه رفتنش و من ذوق كردم و بغض!
راستش براي تو بيشتر از همه دعا كردم با هم كه باردار بوديم نميداني چه ذوقي داشتم بعد از اين همه سال تو با من باردار بودي ! همه خوشحال بوديم! ولي خدا حكمتش چيز ديگري بود، كه بعد از هشت ماه فرشته ي تو پا به اين دنيا نگذاشته پر بكشد و برگردد بهشت ...
هميشه برايت دعا ميكنم كه اگر خير است هرچه زودتر باردار شوي، فرشته ات بازگردد به آغوشت و باز همه ي ما شاده شاد شويم ...
خدايا!
لذت تمام اين لحظاتي را كه ميچشم به همه ي كسانيكه منتظرند بچشان.
سلام
چند سالي بود تراژدي فوت ماهي قرمز را نداشتيم!
فقط چند سال ماهي قرمز مهمان سفره هفت سينمان بود بعدش ديگه بابا اجازه نميداد بخريم ميگفت ميميرند. راست هم ميگفت دلمان ميسوخت!
امسال عيد دايي ميرفت مسافرت ما شديم ل له ماهي قرمزشان! از آن ماهي قرمزهاي بزرگ هم بود! ۲ روز بيشتر دوام نياورد بعدش مريده شد
.
آنقدر دلم سوخت. چرا ماهي قرمز شده زينت بخش سفره هفت سينمان ؟

يادم هست يكبار هم ۲ تا جوجه (از اين رنگي ها) خريدم، تصورم از جوجه اين بود كه توي خانه همينطور دنبال آدم راه مي آيد (بچه بوديم و هزار جور تصور داشتيم!) ولي هنوز به خانه نرسيده (گذاشتيمشان خانه ي مادربزرگم كه بعدا بياريمشان خانه) مريده شدند! راستش احساسم را يادم نيست!!

ديگر عمرا از اين حيوانات خانگي داشته باشيم قلبمان اجازه ي نگهداريشان را نميدهد! ولي از شما چه پنهان از بچگي آرزو داشتم خرگوش داشته باشم، البته آقاي همسر ميگويد ما داشتيم بسي كثيف است ما هم از خير آرزوي بچگيمان گذشتيم!! هر چي ما كم حيوان داشتين آقاي همسر بسي داشت! از مرغ و خروس گرفته تا لاك پشت و خرگوش !
دلم براي اين حيوانات خانگي ميسوزد مخصوصا اين ماهي هاي قرمز كه هر نوروز تعداد زياديشان مريده ميشوند ...
برگهای سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اينک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشتها
خوش به حال دانهها و سبزهها
خوش به حال غنچههای نيمهباز
خوش به حال دختر ميخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبريز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمی پوشی به کام
باده رنگين نمی بينی به جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن می که می بايد تهی است
ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار
گر نکوبی شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ


